Javascript Disabled!

Please Enable Javascript if you disabled it, or use another browser we preferred Google Chrome.
Please Refresh Page After Enable

Powered By UnCopy Plugin.

آیا فضا فقط آن چیزی است که ما تجربه می‌کنیم؟

اتاقی که هیچ‌کس در آن نیست، چه چیزی از فضا را در خود نگه می‌دارد؟

دیوارها، کف، سقف، فاصله‌ها و چیزهایی که در آن قرار گرفته‌اند. فاصله‌ی میان دو دیوار قابل اندازه‌گیری است، موقعیت اشیا قابل ثبت است و ابعاد اتاق را می‌توان بر روی نقشه ترسیم کرد. اما همان فاصله‌ها در مواجهه‌ای دیگر به نزدیکی و دوری، امکان حرکت، مانع، مسیر یا محصورشدگی بدل می‌شوند. چیزی در هندسه‌ی اتاق تغییر نکرده است؛ آنچه تغییر کرده، نحوه‌ی حضور آن است.

کدام‌یک فضاست؟

آنچه اندازه‌گیری می‌شود؟

آنچه تجربه می‌شود؟

یا چیزی که میان این دو باقی می‌ماند؟

فضا معمولاً به‌مثابه چیزی پیشینی فرض می‌شود؛ گستره‌ای که اشیا در آن قرار دارند و حرکت در آن ممکن می‌شود. در چنین تصوری، تجربه‌ی فضا مواجهه با چیزی است که پیشاپیش وجود دارد.

اما اگر تجربه چیزی بیش از دریافت یک گستره‌ی از پیش موجود باشد چه؟

و اگر فضا تنها در تجربه تعیین نشود، نسبت میان آنچه هست و آنچه تجربه می‌شود چگونه باید فهمیده شود؟

دکارت با پیوندزدن جسم و امتداد، جسم مادی را در تعین هندسی آن صورت‌بندی می‌کند. جهان مادی از طریق امتداد قابل فهم است و فضا در این دستگاه بیش از آنکه کیفیتی از تجربه باشد، شرط تعین اشیاست.

اما آیا فضا فقط چیزی است که اشیا در آن قرار دارند؟

نیوتن استقلال فضا را به صورتی صریح‌تر صورت‌بندی می‌کند. فضای مطلق مستقل از اشیایی که در آن قرار دارند قابل تصور است؛ حتی اگر همه‌ی اشیا از میان بروند، فضا همچنان می‌تواند باقی بماند.

لایب‌نیتس این استقلال را مسئله‌دار می‌کند. فضا را نمی‌توان موجودیتی مستقل از نسبت میان موجودات دانست؛ آنچه فضا را معنادار می‌کند، نظم و رابطه‌ی میان چیزهاست. بدون این نسبت‌ها، سخن‌گفتن از فضا به معنای دیگری منتقل می‌شود.

در این تقابل، فضا میان دو صورت قرار می‌گیرد:

چیزی مستقل از رابطه،

یا نظمی که از رابطه میان موجودات حاصل می‌شود.

اگر فضا مستقل باشد، آیا به ظرفی فروکاسته نمی‌شود که اشیا صرفاً در آن قرار گرفته‌اند؟

و اگر فضا چیزی جز نظم روابط نباشد، آیا خودِ فضا در روابطی که آن را تعریف می‌کنند از میان نمی‌رود؟

کانت فضا را نه شیئی در کنار اشیا و نه صرفاً مجموعه‌ای از روابط میان آنها می‌داند، بلکه آن را صورت شهود بیرونی و یکی از شرایط امکان تجربه‌ی جهان بیرونی قرار می‌دهد.

در این صورت، فضا پیش از آنکه موضوعی در تجربه باشد، در امکان تجربه‌ی بیرون نقش دارد.

اما اگر فضا شرط امکان تجربه‌ی بیرون باشد، آیا آنچه «فضا» می‌نامیم مستقل از این شرایط نیز قابل اندیشیدن است؟

اگر نه، فضا در افق تجربه‌ی انسانی باقی می‌ماند.

اگر آری، چه معنایی دارد که از فضایی سخن بگوییم که پیش از هر تجربه‌ی انسانی وجود داشته است؟

هایدگر نسبت دیگری میان انسان، جهان و فضا پیش می‌گذارد. جهان پیش از آنکه مجموعه‌ای از اشیا در برابر یک سوژه باشد، در بودن-در-جهان گشوده است. چیزها نیز پیش از آنکه به‌عنوان موضوع شناخت در برابر ما قرار گیرند، درگیر فعالیت‌ها و نسبت‌های عملی ما هستند.

چکش، پیش از آنکه شیئی با ویژگی‌های مشخص باشد، در کوبیدن میخ حضور دارد. در این نسبت، چکش به‌عنوان یک موضوع مستقل در برابر ما ایستاده نیست؛ حضور آن در شبکه‌ای از کار، هدف، ابزار و جهان عمل معنا پیدا می‌کند.

با ازکارافتادن چکش، این نسبت دگرگون می‌شود. چیزی که در جریان عمل تقریباً از نظر پنهان بود، برجسته می‌شود و نحوه‌ی حضورش تغییر می‌کند. اما این تغییر به معنای ساخته‌شدن ابژه در مواجهه نیست. آنچه تغییر می‌کند، نحوه‌ی آشکارشدن موجود در یک وضعیت است.

همین تمایز درباره‌ی فضا نیز اهمیت دارد.

فاصله فقط فاصله‌ی میان دو نقطه نیست. می‌تواند به نزدیکی و دوری، امکان و مانع، مسیر و گسست تبدیل شود. یک فاصله‌ی هندسی معین، در نسبت‌های متفاوت، یکسان باقی نمی‌ماند؛ نه به این معنا که اندازه‌اش تغییر کرده باشد، بلکه به این معنا که معنای حضورش تغییر کرده است.

فضا در اینجا نه صرفاً امتداد هندسی است و نه صرفاً آن چیزی که در تجربه‌ی انسانی پدیدار می‌شود.

اما اگر فضا در نحوه‌ی بودن-در-جهان گشوده می‌شود، آیا چیزی از آن بیرون از این گشودگی باقی می‌ماند؟

و اگر باقی می‌ماند، آیا می‌توان آن را بدون بازگرداندنش به شرایط دسترسی انسانی اندیشید؟

لاتور نسبت میان انسان و جهان را از انحصار رابطه‌ی انسان با اشیا خارج می‌کند. چیزها، ابزارها، مواد، فناوری‌ها و موجودات غیرانسانی نیز در شکل‌گیری وضعیت‌ها مشارکت دارند. آنچه میان انسان و جهان رخ می‌دهد، تنها حاصل کنش یک سویه‌ی انسان نیست.

در این صورت، فضا را نمی‌توان صرفاً محصول تجربه‌ی انسان دانست.

اما اگر هر وضعیت فضایی در شبکه‌ای از کنش‌ها و نسبت‌ها شکل می‌گیرد، آیا فضا را می‌توان به مجموعه‌ی همین روابط فروکاست؟

آیا فضا چیزی است که در رابطه شکل می‌گیرد؟

یا چیزی است که رابطه در آن رخ می‌دهد؟

مرز میان این دو وضعیت روشن نیست.

ملاسو مسئله‌ی واقعیت مستقل از انسان را به قلمرویی می‌برد که در آن، پیشاتاریخ جهان به مسئله‌ای فلسفی بدل می‌شود. اگر زمین و ستارگان پیش از انسان وجود داشته‌اند، اگر رویدادهایی پیش از هر ناظر انسانی رخ داده‌اند، واقعیت نمی‌تواند به‌تمامی وابسته به نحوه‌ی ظهورش برای انسان باشد.

اما اگر جهان پیش از انسان وجود داشته، فضای آن جهان چه وضعی داشته است؟

آیا فضا نیز پیش از انسان بوده است؟

و اگر بوده، سخن‌گفتن از آن چگونه می‌تواند بدون بازگشت به شرایط دسترسی انسانی صورت گیرد؟

اینجا مسئله فقط چگونگی شناخت فضا نیست. خودِ امکان اندیشیدن به فضایی مطرح است که وجودش وابسته به حضور انسان نباشد.

اما استقلال نیز مسئله را تمام نمی‌کند.

هارمن استقلال ابژه را از روابطی که در آنها وارد می‌شود رادیکال‌تر می‌کند. هیچ رابطه‌ای الزاماً موجود را به تمامی در خود نمی‌گنجاند. چیزی که در یک رابطه ظاهر می‌شود، ضرورتاً تمام آن چیزی نیست که آن موجود هست.

فضا نیز در این صورت نمی‌تواند با یکی از روابط یا ظهورهای خود یکی گرفته شود.

فضا می‌تواند در تجربه آشکار شود، بدون آنکه به تجربه فروکاسته شود.

می‌تواند در رابطه‌ای میان موجودات شکل بگیرد، بدون آنکه تماماً همان رابطه باشد.

می‌تواند در جهانی مستقل از انسان وجود داشته باشد، بدون آنکه استقلالش به معنای وجود فضایی پنهان در پشت تجربه باشد.

پس مسئله‌ی فضا نه انتخاب میان استقلال و رابطه است، نه انتخاب میان واقعیت و تجربه.

آنچه تجربه می‌کنیم، فضاست؛ اما تمام فضا نیست.

آنچه میان موجودات رخ می‌دهد، وضعیتی فضایی است؛ اما فضا لزوماً در این روابط تمام نمی‌شود.

آنچه پیش از انسان وجود داشته، می‌تواند فضایی باشد؛ اما سخن‌گفتن از آن همچنان از موقعیت انسانی آغاز می‌شود.

فضا در هر یک از این نسبت‌ها صورتی از خود را آشکار می‌کند، بی‌آنکه ضرورتاً در همان صورت تمام شود.

در نتیجه، پرسش از فضا را نمی‌توان فقط به یافتن تعریف دقیق‌تری از آن تقلیل داد. هر تعریف، در عین آشکارکردن چیزی، نسبت به چیز دیگری سکوت می‌کند.

اگر فضا نه صرفاً امتداد است، نه صرفاً رابطه، نه فقط شرط تجربه و نه فقط حاصل تجربه، آنچه در هر یک از این صورت‌ها از دست می‌رود چه چیزی است؟

آیا می‌توان از فضایی سخن گفت که پیش از تجربه‌ی ما وجود دارد، بی‌آنکه آن را به فضایی پنهان و دست‌نیافتنی تبدیل کنیم؟

آیا می‌توان روابط فضایی میان موجودات را مستقل از انسان اندیشید، بی‌آنکه فضا را به مجموع همین روابط تقلیل دهیم؟

و اگر هیچ‌یک از این صورت‌ها نتواند تمام مسئله‌ی فضا را در خود جای دهد، چه چیزی میان آنها باقی می‌ماند؟

شاید فضا بیش از آن چیزی باشد که در آن قرار می‌گیریم، آن را تجربه می‌کنیم یا درباره‌اش سخن می‌گوییم.

این «بیشتر» نه پاسخی نهایی است و نه چیزی که بتوان به سادگی در برابر تجربه قرار داد.

فقط فاصله‌ای است که هنوز میان فضا و آنچه از فضا برای ما حاضر می‌شود باقی مانده است.